بررسی واقعگرایانهای از منافع، تهدیدها و افقهای احتمالی منطقهای
در سالهای اخیر، همزمان با تنشهای منطقهای و ضعف تدریجی موقعیت ایران در محور مقاومت، پرسشی جدی در فضای عمومی و نخبگانی مطرح شده است:
آیا قدرتهای جهانی، بهویژه آمریکا و اسرائیل، به دنبال تجزیه ایران هستند؟
یا آنچه میبینیم صرفاً تلاشهایی است برای مهار تهدیدهای امنیتی فعلی، بیآنکه نیتی برای فروپاشی تمامیت ارضی ایران وجود داشته باشد؟
برای پاسخ دقیقتر، باید چند سطح از تحلیل را همزمان بررسی کنیم: اهداف ژئوپلیتیک بازیگران خارجی، ملاحظات داخلی ایران، واکنش جامعه، و در نهایت روانشناسی تصمیمگیری در سطح بینالملل.
۱. چرا تجزیه ایران میتواند برای برخی بازیگران مطلوب باشد؟
از منظر برخی تحلیلگران، تجزیه ایران میتواند نظم منطقهای مطلوبتری برای غرب و متحدانش پدید آورد. این تحلیل بر چند گزاره استوار است:
ایرانِ متحد، سکولار یا مذهبی، همواره پتانسیل تبدیلشدن به قدرت منطقهای را دارد. با منابع طبیعی گسترده، موقعیت ژئوپلیتیک کلیدی، و سابقه تمدنی قوی، ایران در صورت ثبات و انسجام میتواند تهدیدی بلندمدت برای هژمونی غرب در خاورمیانه باشد.
تجزیه کشورهایی مانند عراق، سوریه یا لیبی (ولو غیررسمی)، نشان داد که مناطق خردشده و درگیر منازعه، راحتتر مدیریت و مهار میشوند.
اسرائیل نیز در غیاب جمهوری اسلامی ممکن است نگران احیای ناسیونالیسم ایرانی باشد. ایرانِ غیرمذهبی اما پرغرور، در بلندمدت ممکن است نگاه امپراتوریمحور خود را بازیابد و یک بار دیگر به دنبال نفوذ در منطقه تا سواحل مدیترانه باشد.
در این چشمانداز، ایرانِ تجزیهشده – با دولتهای منطقهای کوچک و بعضاً در تضاد – نهتنها تهدیدی برای غرب نخواهد بود، بلکه میتواند اهرمی علیه قدرتهایی مانند ترکیه یا حتی چین در آینده باشد.
۲. آیا تجزیه واقعاً در دستور کار است یا صرفاً یک ابزار فشار؟
با وجود تحلیلهای بالا، واقعیت میدانی پیچیدهتر است. هیچ سند رسمی و شفاف از دولتهای بزرگ مبنی بر تمایل جدی به تجزیه ایران منتشر نشده. آنچه بیشتر دیده میشود:
استفاده از گروههای قومی یا اپوزیسیونهای قومگرا در چارچوب جنگ نرم و رسانهای؛
فشار دیپلماتیک و امنیتی برای تضعیف مرکزیت سیاسی ایران؛
اما نه الزاماً ایجاد فروپاشی فیزیکی کشور.
در واقع، بسیاری از نهادهای امنیتی غربی نسبت به «سوریهایشدن ایران» هشدار دادهاند، چرا که این سناریو میتواند منطقه را به هرجومرج عمیق بکشاند و بیثباتی به ضرر خود غرب نیز تمام شود. قدرتهای جهانی ممکن است خواهان یک ایران تضعیفشده و قابلمهار باشند، نه یک ایران متلاشیشده.
۳. نقش اسرائیل: راهبرد ژئوپلیتیک یا ترس وجودی؟
اینجا باید یک لایه عمیقتر را بررسی کنیم: اسرائیل. برخلاف تحلیلهایی که اقدامات اسرائیل را صرفاً بخشی از یک استراتژی بزرگ تجزیه ایران میدانند، میتوان این احتمال را نیز مطرح کرد که اسرائیل اساساً از منظر «ترس وجودی» و با ذهنیت دفاعی تاریخی عمل میکند.
حافظه جمعی اسرائیل، متأثر از هولوکاست، موجب شکلگیری سیاستی شده که تهدیدهای بالقوه را در نطفه خفه کند.
ایرانِ دارای توان هستهای – حتی اگر نخواهد از آن استفاده کند – برای اسرائیل قابل تحمل نیست.
در نطقهای رسمی اسرائیلی، مفاهیمی مانند “تهدید موجودیتی”، “عدم تکرار فاجعه” و “حق دفاع پیشدستانه” بسیار پررنگ است.
بنابراین ممکن است آنچه امروز از سوی اسرائیل در قبال ایران میبینیم، نه بخشی از یک سناریوی امپریالیستی تجزیهمحور، بلکه واکنشی احساسی-امنیتی ناشی از ترس تاریخی باشد.
این تحلیل از اهمیت ویژهای برخوردار است، چون تفاوتی اساسی میان «پروژهسازی» و «واکنش امنیتی فوری» وجود دارد.
۴. موضع قدرتهای دیگر: روسیه و چین
در نگاه اول ممکن است تصور شود که روسیه و چین بهشدت با هرگونه بیثباتی در ایران مخالفاند. اما در واقعیت، موضع آنها چندلایهتر است:
این کشورها از ثبات نسبی در مرزهای جنوبی خود و ادامهی شراکت با یک ایران مستقل سود میبرند.
اما قدرتگیری ایران و بازیابی جایگاه تاریخی آن نیز میتواند در بلندمدت تهدیدی برای نفوذ روسیه در آسیای مرکزی یا چین در پروژههای انرژی باشد.
از این رو، تضعیف ایران بدون فروپاشی، شاید برای این دو قدرت بهترین سناریو باشد.
۵. مردم ایران: مانع بزرگ تجزیهطلبی
در تمام این سناریوها، یک فاکتور تعیینکننده وجود دارد: مردم ایران.
در جنگهای اخیر، حتی بسیاری از مخالفان حاکمیت فعلی نیز در برابر حملات خارجی موضعی ملی اتخاذ کردند. حس ملیگرایی، حساسیت تاریخی نسبت به تمامیت ارضی و پیوندهای عمیق زبانی و فرهنگی میان اقوام ایرانی، عملاً مانعی جدی برای تحقق هرگونه پروژه تجزیهطلبی است.
به همین دلیل است که برخی تحلیلگران معتقدند اگر قرار باشد فروپاشی اتفاق بیفتد، باید پیش از تغییر ساختار سیاسی و در شرایط بحرانی داخلی انجام گیرد، زیرا در ایرانِ بازسازیشده و ملیگرا، چنین سناریویی بهشدت دشوار خواهد بود.
۶. استفاده داخلی از تهدید تجزیه؛ ابزاری برای انسجام حول حاکمیت (و ریسکهای پنهان آن)
یکی از ابعاد کمتر مورد توجه، نقش خود حاکمیت در پررنگ کردن خطر تجزیه است.
در بسیاری از گفتمانهای رسمی، رسانههای نزدیک به حاکمیت، و حتی در نظام آموزشی، نوعی تأکید مکرر بر «خطر فروپاشی ایران» در صورت تضعیف ساختار موجود دیده میشود. این تصویرسازی چند هدف را دنبال میکند:
تبدیل «حفظ تمامیت ارضی» به یک امر هویتی و حیاتی؛
پیوند زدن ثبات سرزمینی کشور به تداوم حاکمیت فعلی؛
ایجاد نوعی انسجام ملی در مواجهه با دشمن خارجی و تهدیدات قومی.
در نتیجه، بخشی از آنچه در فضای عمومی بهعنوان خطر تجزیه مطرح میشود، لزوماً محصول سیاستهای خارجی نیست، بلکه میتواند بازتاب روایتی طراحیشده در داخل باشد تا بتواند همگرایی اجتماعی را حفظ کند.
اما باید به یک نکته مهم توجه داشت:
استفاده مداوم، اغراقآمیز و بعضاً بدون شواهد از این ابزار، میتواند در بلندمدت نتیجه معکوس بدهد.
وقتی جامعه بارها در معرض یک هشدار قرار میگیرد که در عمل تحقق نمییابد، ممکن است آن هشدار را بیاهمیت یا حتی ابزاری تبلیغاتی تلقی کند.
در چنین شرایطی، حساسیت عمومی نسبت به موضوع تجزیه کاهش مییابد و در بزنگاههای واقعی، دیگر نمیتوان از این اهرم برای بسیج ملی بهره گرفت.
بنابراین، هرچند تهدید تجزیه میتواند ابزار روانی-سیاسی مؤثری باشد، اما استفاده مستمر و ناصحیح از آن، پرهزینه و خطرناک است.
جمعبندی: درک پیچیدگی، دوری از سادهسازی
در نهایت، نمیتوان با قطعیت گفت که قدرتهای جهانی به دنبال تجزیه ایران هستند یا نه. آنچه میتوان گفت این است:
تجزیه ایران برای برخی بازیگران مزایای بلندمدتی دارد؛
برخی از قدرتها از تضعیف ایران – نه لزوماً فروپاشیاش – سود میبرند؛
واکنشهای اسرائیل میتواند ریشه در ذهنیت امنیتی خاص و ترس تاریخی داشته باشد، نه پروژهسازی؛
و مهمتر از همه، مردم ایران تاکنون نشان دادهاند که در برابر سناریوهای خارجی وحدت خود را حفظ میکنند، حتی اگر با ساختار سیاسی موجود اختلاف داشته باشند.
تحلیل وضعیت ایران بدون افراط (در توهم توطئه) یا تفریط (در خوشبینی) نیازمند درکی واقعگرایانه از منافع، ترسها، بازیگران و مردم است.
و آینده، به همان اندازه که به تصمیم قدرتهای جهانی بستگی دارد، به واکنش مردم ایران نیز وابسته است.
