در نگاه اول، ناپلئون بناپارت تصویری کلاسیک از یک فرمانده نظامی فاتح است. اما در کنار نبوغ نظامی، یکی از جنبههای کمتر شناختهشده شخصیت ناپلئون، توانایی او در بهرهبرداری از ابزارهای سیاسی برای تحکیم قدرت بود. از جمله هوشمندانهترین تاکتیکهای او، استفاده از رفراندوم بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرتش بود — نه در خدمت مردمسالاری، بلکه در جهت ساختن چهرهای قانونی از اقتداری مطلق.
در سال ۱۷۹۹، زمانی که فرانسه از انقلاب و هرجومرج خسته شده بود، ناپلئون با کودتای ۱۸ برومر به قدرت رسید. اما برای آنکه این انتقال قدرت را بهعنوان «خواست ملت» معرفی کند، رفراندومی برگزار کرد که به شکلگیری کنسولگری جدید انجامید — با رأیی که بیش از ۹۰٪ آن به نفع ناپلئون ثبت شد.
این روند در سالهای بعد تکرار شد. در سال ۱۸۰۲، او با رفراندومی دیگر خود را کنسول مادامالعمر اعلام کرد. دو سال بعد، ناپلئون با استناد به “رأی ملت” تاج امپراتوری را بر سر گذاشت. این رفراندومها، هرچند در ظاهری قانونی برگزار میشدند، اما در فضایی برگزار میشدند که رسانهها، فضای عمومی و نهادهای نظارت بر انتخابات عملاً در کنترل حکومت بودند. به این ترتیب، ناپلئون نه با سرنیزه، بلکه با امضای مردم قدرت مطلقه را از آن خود کرد.
استراتژی ناپلئون در این زمینه، استفاده از مفاهیم مدرن دموکراتیک برای ایجاد چهرهای مردمی از اقتدار بود. او میدانست که مشروعیت در قرن نوزدهم، دیگر فقط از خون و نَسَب یا فتح نظامی نمیآید؛ بلکه باید ردای قانونی و مردمی به تن کند — حتی اگر این مردم تنها نظارهگر فرآیندی از پیشتعیینشده باشند.
این روش بعدها الهامبخش بسیاری از حکومتهای نیمهاقتدارگرا در قرنهای بعد شد. از جمله حکومتهای مدرن که بهرغم ساختارهای ظاهراً دموکراتیک، در عمل با ابزارهایی چون رفراندوم و انتخابات کنترلشده، اقتدار خود را تثبیت کردند.
