در پایان سده پانزدهم، جمهوری فلورانس میان موجی از جنگها و بیثباتی سیاسی گرفتار آمده بود. دولتشهرهایی چون میلان، ونیز، پاپ و فرانسه برای تسلط بر ایتالیا در رقابت بودند و ساختارهای سنتی قدرت دیگر پاسخگوی این هرجومرج نبودند. در همین بستر، نیکولو ماکیاولی، دیپلمات و نظریهپرداز جوان جمهوری فلورانس، با چشمهایی باز به سقوط قدرتها نگاه میکرد و تلاش داشت جوابی برای پرسشی ابدی بیابد: چگونه میتوان قدرت را حفظ کرد، وقتی همهچیز ناپایدار است؟
ماکیاولی برخلاف اندیشمندان ایدهآلیست پیش از خود، واقعیت سیاست را چنان که بود ترسیم کرد، نه چنان که باید باشد. او در شهریار، رسالهای موجز اما تیز، الگویی برای حکمرانی در زمانه بیثبات ارائه داد؛ الگویی که در آن، حاکم باید چنان نیرومند باشد که احترام برانگیزد، اما نیز چنان انعطافپذیر که در صورت لزوم، از اخلاق عبور کند.
او مینویسد که شهریار باید در هنر فریبدادن استاد باشد؛ همانطور که روباه در رهایی از تله ماهر است. محبوبیت خوب است، اما ترس مؤثرتر است. مهمتر از آن، حاکم نباید وابسته به شانس بماند. در بخشی از کتاب، او حتی به مقایسه سیاست با زن میپردازد و مینویسد: «سرنوشت، چون زنی رامناشدنی است؛ باید او را با خشونت مهار کرد.»
ماکیاولی با تکیه بر تجربیات خود در دیپلماسی، بهویژه پس از دیدارش با چزاره بورجیا، سیاستمدار جاهطلب و بیرحم پاپ، به این نتیجه رسید که ثبات سیاسی نه در آرمانها، بلکه در انضباط، اقتدار، و گاه، ریا و خشونت هدایتشده نهفته است. بورجیا الگویی زنده برای شهریار ایدهآل او بود؛ کسی که دشمنان را با دقت از میان برداشت، وفاداری مردم را با نمایش قدرت کسب کرد و تنها در لحظهای که درنگ کرد، سقوط نمود.
اندیشه ماکیاولی نه ستایش خشونت است، نه دعوت به خیانت؛ بلکه بازتابی صادق از سیاست در جهانی واقعی است. تأثیر او در تاریخ اندیشه چنان گسترده بود که «ماکیاولیسم» به نماد سیاست بدون اخلاق بدل شد، حتی اگر خود ماکیاولی در پی نظم و بقای حکومت بود، نه هرجومرج.
